|
پیوندهای روزانه
نظرسنجی
آرشیو
تبلیغات متنی
پشتیبانی
|
تبلیغات
نوشته شده توسط ابوالفضل رسایی فرد در تاریخ 4 مهر 1389
ترانه قدیمی زندگی یک ترانه قدیمی ست. ترانه ای که هر روز با امید بسیار آن را می سرائیم و برای درختانی که میزبان پرنده ها هستند می خوانیم. این ترانه پرشور را دریا جور دیگری می سراید و گل جور دیگر. من ترانه زندگی را از دهان کوه و باد و باران بارها شنیده ام. من در خلوت یک غروب، رد پای زندگی را در صدای یک << گل مریم>> دیده ام. زندگی یک ترانه دل نشین و صمیمی ست. وقتی می خندی من این ترانه زیبا را می شنوم. وقتی گریه می کنی من برق زندگی را در اشکهایت می بینم. گاهی زندگی روی طاقچه اتاقم می نشیند، گاهی بر سجاده ام گلاب می پاشد و گاهی دیگر از پشت پنجره قلبم به من نگاه می کند. دیروز کسی از من پرسید زندگی چیست؟ یک کوهستان پر ابهت؟ یک رود پیچاپیچ؟ یا باغی پر از شعلع های سوسن و اقاقی. پدرم می گوید زندگی دری است که به سمت دوست گشوده می شود. من می گویم زندگی یعنی تو. وقتی تو حرف می زنی ترانه زندگی به گوش همه گیاهان و آبها می رسد. وقتی تو نگاه می کنی سنگهای فرسوده و سیاه هم نورانی می شوند و لب به آواز باز می کنند. زندگی کوچه ای است که اولین بار تو را در آن دیده ام. زندگی سلامی است که اولین بار به سوی تو فرستادم. زندگی یعنی زیستن در حیاطی که تو هر صبح بر لب حوض آن می نشینی و برای ماهی های قرمز، قصه مواج دریا را می گوئی. زندگی درختی تناوری است که نام تو را دو لک لک عاشق روی ان نوشته اند. زندگی یک ترانه قدیمی ست که ما هر روز آن را در دفترچه یاد داشتمان کنار کلمه عشق می نویسیم. و زندگی یعنی << عشق>> ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط ابوالفضل رسایی فرد در تاریخ 7 شهريور 1389
مام فلک فتاده در انبوه ماتم است یا مهر و ماه را گذر از هاله غم است در دامن تراب ز فرق ابو تراب در جوشش است خون و خروشنده چون یم است محراب خون گرفته و روح نماز را بر لب ثنای خالق سرمد دمادم است جبریل بانگ «قد قتل» از عرش داده سر روح القدس به مرغ شباهنگ همدم است خورشید دین به بستر خون آرمیده است یا آفتاب غرقه در امواج ماتم است گوید «قسم به دوست که از غم رها شدم» مردی که دولت دو جهانش مسلم است بر نان و شیر، شیر خدا لب نمی زند چشمش به سوی قاتل خود ابن ملجم است یا رب ز خون او شده محراب لاله گون یا ز اشک چشم اشرف اولاد آدم است تنها نه ساکنان زمینند نوحه گر گر زین الم به سوگ نشیند فلک، کم است پژمان نشسته زین غم عظمی امین حق زار و نژند خاطر عیسی بن مریم است مردانی از سپهر برین تا بسیط خاک هستند جفت ماتم و غم بر سر غم است ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط ابوالفضل رسایی فرد در تاریخ 17 مرداد 1389
ياد آن آموزگار ساده پوش اولین روز دبستان بازگرد کودکی ها شاد و خندان باز گرد خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانا ترند
درس پند آموز روباه و خروس روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است کاکلی گنجشککی باهوش بود فیل نادانی برایش موش بود
تا درون نیمکت جا می شدیم ما پر از تصمیم کبری می شدیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای درد و رنج و کار بچه های جامه های وصله دار
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود
یاد آن آموزگار ساده پوش یاد آن گچها که بودش روی دوش
ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط ابوالفضل رسایی فرد در تاریخ شنبه 16 مرداد 1389
شعری از غزل تاران غروب کوچه غروب کوچه و بارون پاییز هجوم خاطرات محنت انگیز دلی بی تاب و سرمای شبانه تنی رنجور و عشقی بی نشانه کنار پنجره بغضی شکسته به یاد روزگار عاشقانه وجود خسته و نومید و زارش سراسر گشته با غم هم ترانه سرایش بی صدا ونور امید زده غمها به جانش تازیانه
ز چشم خسته اش غصه روانه
به ظاهر ساکت و خاموش و آرام
ز قلبش سر کشیده صد زبانه
به او گفتم سخن گو با من از دل
چرا غم کرده جانت آشیانه
چرا افسرده حال و بی بهاری
مگر دنبال رویای محالی
مگر درد تو درمانی ندارد
چرا جان تو آرامی ندارد
مگر در حق تو بیداد کردند
مگر آرامشت را خواب کردند
چرا در زندگانی مرده هستی
مگر امید تو در خاک کردند
چو بشنید این سخن آرام بگریست
بگفتا عشق من در خاک کردند
![]() ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط ابوالفضل رسایی فرد در تاریخ سه شنبه 12 مرداد 1389
حالمان بد نیست غم کم می خوریم حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه هر روز کم کم می خوریم آب می خواهم سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه اندیشه ام عشق اگر این است مرتد می شوم خوب اگر این است من بد می شوم بس کن ای دل نا بسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده مردم شدم بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم درد می بالد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟ قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غمخوار باش من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود وای رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از در و دیوارتان خون می چکد خون من فرهاد و مجنون می چکد خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان این همه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از من دور و پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه هیچ کس چشمی برایم تر نکرد هیچ کس یک روز با من سر نکرد هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ماها گریخت چند روزی ست حالم دیدنی ست حال من از این و آن پرسیدنی ست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفأل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت <<< ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم>>> ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط ابوالفضل رسایی فرد در تاریخ دو شنبه 4 مرداد 1389
فرا رسیدن نیمه شعبان، روز میلاد آقا امام زمان (عج) رو به همه دوستان عزیزم تبریک میگم. تقدیم به امام عصر چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام دوباره صبح و ظهر نه غروب شد نیامدی ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط ابوالفضل رسایی فرد در تاریخ پنج شنبه 10 تير 1389
غمی غمناک ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط ابوالفضل رسایی فرد در تاریخ پنج شنبه 23 ارديبهشت 1389
داستان چهار شمع چهار شمع به آرامی میسوختند و با هم گفتگو میکردند. محيط به قدری آرام بود که گفتگوی شمعها شنيده میشد. اولين شمع میگفت: من «دوستی» هستم اما هيچکس نمیتواند مرا شعلهور نگاه دارد و من ناگزير خاموش خواهم شد. شمع دوستی کم نورتر و کم نورتر شد و خاموش گشت. شمع دوم میگفت: من «ايمان» هستم اما اغلب سست میگردم و خيلی پايدار نيستم. در همين زمان نسيمی آرام وزيدن گرفت و او را خاموش کرد. شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد:
بمانم. مردم مرا کنار میگذارند و اهميت مرا درک نمیکنند. آنها
حتی فراموش میکنند که به نزديکان خود عشق بورزند!
و بی درنگ از سوختن باز ايستاد.
در همين لحظه کودکی وارد اتاق شد. چشمش به شمعهای خاموش افتاد و گفت: شما چرا نمیسوزيد! مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانيد؟
و ناگهان به گريه افتاد.
با گريه کودک شمع چهارم شروع به صحبت کرد و گفت:
کودک، با چشمهائی که از شادی میدرخشيدند، شمع اميد را در دست گرفت و دوستی،
ايمان و عشق را شعلهور ساخت.
ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط ابوالفضل رسایی فرد در تاریخ پنج شنبه 23 ارديبهشت 1389
زندگي مثل چاي است گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه،هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان گوناگون، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى(يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند. پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند>> شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيدکه فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند. چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يکديگر نگاه مى کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، “نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. “ نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى صرفاً با تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما درطبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معنى اين نیست که همه چيز عالى و کامل است بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد.» زندگی جیره مختصری است مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است مثل یک حبه قند زندگی را با عشق نوش جان باید کرد. ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط ابوالفضل رسایی فرد در تاریخ 12 ارديبهشت 1389
شعری از شاملو من فكر مي كنم احساس مي كنم احساس مي كنم
من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:
ادامه مطلب . . .
|
درباره وبلاگ
![]() جستجو
آمار سایت
افراد آنلاین :
1 بازدید امروز : 1 بازدید دیروز : 2 هفته گذشته : 38 ماه گذشته : 247 سال گذشته : 247 کل بازدید : 5039 کل مطالب : 20 نظرات : 488 |